یکی از زمانهای خوب من زمانی است که طرح ِیک داستان را با ذکر تمام جزییاتش تمام و کامل کردهام و بعدش شروع میکنم به تصمیمگیری دربارهی اینکه آیا این طرح ارزش داستانشدن را دارد یا نه. و یا اینکه داستان را الان بنویسم یا بگذارم برای زمانی در آینده.
نوشتن داستان بر اساس ِطرح و درآوردن ِلحظههایش لذت ِفراوانی دارد و البته انرژی و حال و هوا و آمادهگی ِخاص ِخودش را میطلبد. وقتی طرح ِکامل را دارم خیالم از هر بابت راحت است. نگران نیستم که چه وقت آن انگیزه و انرژی لازم را پیدا میکنم. بعضی وقتها نوشتن ِطرح حدود دو ماه وقت میبرد و خود داستان شاید در سه یا چهار روز نوشته شود. بعضی وقتها هم ممکن است با وجود طرح کامل و آگاهی از تمام لحظهها، نوشتناش هماین حدود طول بکشد و تازه آخرسر از نتیجه راضی نباشم. از نوشتن ِداستانهای نادقیق و بیوضوح متنفرم. از داستاننویسی ِغریزی هم.
باید همهچیز حسابشده باشد. اول باید به یک ساختار دقیق برسم و مطمئن شوم خواننده به حس و نقطه و نکتهی مورد نظر من میرسد، بعد در بازنویسیهای نهایی تمام ِسعیام را بر پنهانکردن ِاین ساختار حسابشده بگذارم و سعی کنم همه چیز عادی و طبیعی به نظر برسد. این سختترین مرحله و البته لذتبخشتریناش است همیشه.