این نوشته را در ادامهی بحثی که در کامنتهای وبلاگ ِگواش راه انداختم، نوشتم و به یک دلیل که مشخص خواهد شد اینجا میآورم:
شیوهی نقدی که من پیشنهاد کردم نه یک شیوهی بزنبرویی و سرسری که یک شیوهی کاملن مدرن و امروزین هست. به هماین خاطر هم دارم ازش دفاع میکنم. منبعی که پیشنهاد کردم- کتاب داستان- نوشتهی رابرت مککی هست که زنده و سر ِحال است و به طور سالانه سمینارهایی برگزار میکند و تمام آثار نو را هم مطالعه و بررسی میکند. من پیشنهادش کردم نه به خاطر اینکه کتابهای دیگر را مطالعه نکردهام یا نمیشناسم بلکه از بقیهی آنها بهتر و دقیقتر و علمیتر بوده و البته با شیوهی تحلیل و بررسی داستان و روایت ِکسی که در زمینهی فن ِسینما بسیار قبولش دارم- کریستین بوردول- هم متناقض و متنافر نیست. میتونم صدتا کتاب ِزبان ِسینما و اصول داستان به شما معرفی کنم و از نظریهپردازهای متعدد نام ببرم که هیچکدوم گویایی و وضوح اینها را نداشته باشن. و البته اینها مجموعهی نظرها و سبکهای موجود رو جمعآوری کردن و با زبان گویا و دقیق خودشون با بقیه در میون گذاشتن.
من این دغدغهی زبانی ِدوستان رو کاملن درک میکنم اما حدس میزنم که دغدغههای زبانشناسانه هم زیاد به کلمهها خلاصه نشه، یعنی این دغدغهها از کلمه شروع نمیشه و یا به کلمه ختم نمیشه. به نظرم بیشتر رفتارها و ترکیب ِکلمهها مدنظر هستند. لحنی که ایجاد میکنند. برآیندی که دارند و و و… شاید مثل رنگ در نقاشی.
من فکر میکنم اون چیزی که داستان فارسی در دامش افتاده زبانبازی هست و نه دغدغهی زبان. و تاثیر ترجمههای بد از آثار رولان بارت و لاکان و دریدا و امثالهم هم هست.
فارغ از اونها در داستان فکر کنم دو نوع زبان هست. یکی زبان ادبی و یکی زبان شکسته. زبان ِشکسته را معمولن در دیالوگ استفاده میکنند و زبان ادبی را برای توصیفها و غیره. حالا یک رمانی یا داستان کوتاهی میآید از روایت اولشخص استفاده میکند و اینجا بر اساس ِنیازش برای راوی هم زبان شکسته را برمیگزیند. یعنی هم دیالوگهای خودش و هم سایرین شکسته است و هم متن ِتوصیفات و شرح و روایت.
آن را هم بسته به نوع شخصیتی که دارد شخصیتپردازی میکند. مثلن داستان دارد از زبان یک کودک پنج ساله روایت میشود، پس نویسنده کلمههایی را برمیگزیند که به مختصات ِآن شخصیت بخورد. حتی ممکن است از کلمههای غلط و یا معنیهای متناقض برای واقعیتر کردنش استفاده کند.
اینجا گفتم واقعیتر و نگفتم باورپذیر چون میخوام توجه ِشما رو جلب کنم به اینکه بعضی هم فضا و شخصیت و واقعیت ِارژینال ِخودشون رو به وجود مییارن. واقعیت ِخودشون رو تعریف میکنن. و در نتیجه امکان داره از ترکیبهای غریبتری از کلمهها بهره بگیرن و باز زبان ِارژینالی به وجود بیارن که باز بر اساس نیاز، به مختصات ِشخصیت و فضاشون بخوره.
این فقط نیاز ِزبانی هست که کلمههای مورد نیاز رو فراخوان میکنه و نه سلیقه من و حسن و حسین و نه فلسفه و نه ویتگنشتاین. مثلن در هماین داستانی که رفیق مهدی برامون خوند انتظار میرفت بین ِزبان ِخانبابای عرب ِسالار ِیُغُر (ابوابراهیم؟) و یا زن ِضعیفهی مطیعش (عمه چی بود؟) با رفتارشون تناسبی برقرار بشه تا نسبتدادن ِبعضی اعمال و انتخابها به شخصیتپردازیشون بخوره. هماونطور که بحث هم شد تقریبن؛ انتظار مجموعه کلمهها و واژهنامهی خاصی از شخصیت ِپدرسالار هست و انتظار ِبعضی کلمهها از همسرش نیست یا بلعکس. حالا یکی ممکنه هماون پدر سالار ِعشیرهای رو بگیره، برداره بیاره تو محیط ِطبقهی متوسط ِشهرنشین و بخواد بگه این به شکل دیگهای در اینجا هم موجوده، بیاره گفتوگوی دو تا کودک کنه یا در یک مکلمهی در چت قرارش بده و و و… خُب این رفتار به هر دورهی زمانی ِتاریخی و یا منطقهی جغرافیایی که بره با توجه به موقعیت ِجدیدی که فراهم شده، باید بر اساسش زبان ِدرخوری شکل بگیره.
حالا اگر از روی داستان ِما قرار یه کار موزیکال اقتباس شه، فُرم ِزبان ِدیالوگها اساسن تغییر میکنه و الی آخر.
به نظرم دغدغهی زبانی در داستان هم برمیگرده به این مسئله که نویسنده و منتقد نگران این باشن که آیا زبان ِمناسبی برای روایت و دیالوگ انتخاب شده یا نه. فکر کنم مثلن غیر ممکنه یکی داستان رو سومشخص انتخاب کنه و از زبان شکسته استفاده کنه. غیرمنطقی به نظر میآد. حداقل من الان حضور ذهن ندارم که همچو کاری شده باشه. حتی اینجا هم درستی و غلطی ِکلمه شاید مهم نباشه. چون اینجا گویایی ارشدتره.
من ندیدم تا حالا مثلن رفیق میلاد یا مهدی توی داستانشون از کلمههای عجیبغریب و یا نامتجانس استفاده کنن، اما بعضی موقعها حس میکنم و حدس میزنم در کمین ِموقعیتی هستند تا کلمههای خاصی رو وارد داستان کنن و بعد با تکرار و به رُخکشیدنش یک بازی ِزبانی ِآهنگین راه بندازن. یعنی احتمالن اون دغدغهی زبانی که ازش صحبت میکنن از این جنسه تا جایی که میفهمم. من از این تا حدودی هم استقبال میکنم. چه خوب که داستانی بشنویم که با بازیهای زبانی و کلامی رنگآمیزی ِجذابی هم پیدا کرده باشه و ایجاد سرخوشی کنه.
اشارهی میلاد به بکت و کارش منو به یاد هنر تجربی میندازه. مثل موسیقی و یا فیلم تجربی. بله کسانی هستند که کار تجربی انجام میدن و سعی در نوآوری و پیشروی و پُشت سر گذاشتن ِمرزهای اکنون- حالا چه ادبیات داستانی و چه هنر دیگه- دارن. یادمون نره که اینا میرن روی پُشت ِبام میایستن. یعنی زیر پاشون خالی نیست و مطمئنن هم کسی که علمی و آگاهانه به این سمت میره زیر پای خودش رو از اصول ایجادشده خالی نمیکنه. اینا میرن در انتهای تاریخ هنر میایستن و با دانشی که از اصول و تاریخ دارن سعی میکنن از این مرزها عبور کنن.
من فکر نمیکنم داستانی اونقدر از عناصر ِداستانی فاصله گرفته باشه و از اونها تهی شده باشه- و هنوز هم اسمش داستان باقی مونده باشه- که برای بررسیش مجبور به پناهبردن به کلمهها شد. در ضدساختارترین داستانها هم، با کمی تحلیل و انطباق ِعناصر میتونیم مشخص کنیم که کدام عنصر در چه جهتی و به چه قیمتی کمرنگ یا کُلن حذف شده و به هماین نسبت کدام عنصر مورد ِبرجستهسازی قرار گرفته.
هنوز میپرسم آیا داستان ِبیشخصیتی را میتوانید معرفی کنید؟ آیا داستان بکت ِفاقد ِشخصیت بود؟ آیا این شخصیتها ساکن بودند و لال و نابینا و ناشنوا بودند؟ آیا هیچ واکنشی به هیچچی نشان نمیداند. آیا نبض نداشتند یا پلک نمیزدند و آیا فکر نمیکردند؟ آیا به خاطر نمیآوردند؟ هر کدام از این اکتها در زمرهی حادثهی داستانی به شمار میروند.
هر داستانی سرآغازی و میانه و پایانی دارد. ممکن است نویسنده ما را از میانهی داستان وارد آن کند. و ممکن است پایان را هم- با اعتماد به حافظه و هوش مخاطب- حذف کند. چونآنکه در فیلم “در شهر سیلویا” این اتفاق میافتد و تماشاگری که داستان ِشبهای سپید داستایوفسکی را خوانده یا دربارهی اقتباسهای متعدد ِآن شنیده با اینکه داستان اتفاقی ندارد و شخصیت در طول فیلم/داستان جز اینکه جایی بنشیند و به زنان ِمختلف نگاه کند، کار دیگری انجام نمیدهد، میتواند تمام قسمتهای حذفشدهی داستان را در ذهن بازسازی کند و نیازی هم به دیدن ِآن قسمتهای حذفشده احساس نکند. یعنی آنقدر زیباییها و جلوهگریهای زنان نصیبش میشود و آنقدر عاشق همهشان میشود که انگار با هر کدام صد تا درام داشته.
پس این حذفکردن و کمرنگکردن قیمتی دارد و هدفی دارد و نیازی را برآورده میکند. حالا شما یک داستان ارژینال بنویس که قبلن مشابهای نداشته و فقط شما دیدهای و یا در ذهن شما به وجود آمده و فکر میکنی باید ثبت شود، بعد بیا این سبک و فُرم ِاولتراپُستمدرن را انتخاب کن؛ ببینم آیا میتوانی برای داستانت خوانندهی راستین پیدا کنی.
پس چیزی تغییر نکرده؛ من میتوانم و اجازه دارم چیزی را حذف کنم، اما چیزی که حافظهی تاریخی و داستانی ِبشر توانایی فراخوانی آن از کلانروایتها را داشته باشد.
این مثل همآن جریان ِمنسوخ سمبُولیزم میماند که بعضی در سمبُلسازی ناشیانه به کاهدان میزدند. سمبُل و نشانه که به خودی ِساخته نمیشود. در طول زمان و با توافق جمعی پدید میآید. در جامعه بستر و سابقه دارد. سمبُل جامعه و فرهنگ ِمن هم ممکن است در جای دیگر کاملن نامفهوم و گُنگ باشد.
به نظر من اگر دوستان با خودشون صادق باشن و انصاف داشته باشن و دنبال ِکار جدی و علمی باشن و اگر حرف من یا شما دارای این صفات باشه، نیازی به عمر نوح و صبر ایوب نیست برای تغییر نگاه. اما اگر اصل بر لج و لجبازی و منسالاری ِبیمایه باشه… هر نظری که با منطق و علمی باشه قابل قبوله و نظر کشکی و شکمی هم رده. وقتی علم و فن و منطق هست سلیقه در مرز و لبهی فرافکنی قرار میگیره. یعنی ما از فردیت و سلیقهی شخصیمون در چارچوب ِداستان و رُمان و هنر، به صورت کاملن ظریفی بهره میبریم. بله بارها مجبور به انتخاب و اعمال ِسلیقه هستیم اما سلیقه یه چیز گُلدرشت و تابلو نیست. من سلیقهی هنرمند رو در ظرائف و در زیرمتن ِکارش جستوجو میکنم و نه در عدم ِپیروی از اصول و تر زدن به همه چیز. اینکه سادهترین کار ِممکن و راه فرار ِبیاستعدادهای بیتلاش است. میشه داستان آفتابه و بوم نقاشی که یارو رنگ بپاشه روش و بگه این سلیقهی منه و این از من دراومده، تو برو خود را باش! تو نمیفهمی! من میفهمم! از فهم ِتو بالاتره و من داستانم رو برای مخاطب ِباهوش و نخبه مینویسم و ادعاهای توخالی ِدیگه. ممکنه کسی مستقیم از این الفاظ استفاده نکنه اما زیرمتن ِلج و لجبازیها و دماغبالاگرفتنها، همچو مفاهیمی رو تداعی میکنه.
بعضی از ما نسبت به کلمههای “باید” و “اصول” و از این دست هیستیری و آلرژی پیدا کردیم و ناخودآگاه ذهنمون منحرف میشه به سمت گفتمانهایی که در پیرامونمون جریان دارن و ما دل ِخوشی ازشون نداریم. اما توجه دوستان رو به این جلب میکنم که ذاتن “باید و نباید” غیردموکراتیک یا دیکتاتوری نیستن و یا اصول داستاننویسی و نقادی ربطی به جریان ِتوخالی ِاصولگرایی ندارن.
من نمیتونم (در صورت غریزی و ناخودآگاهی ِاین رفتار) گمراهموندن یا (در صورت خودآگاهی و تعمدیبودن) گمراهکردن ِدوستان رو تحمل کنم و اسمشو بگذارم چندصدایی. عذر میخوام اینو میگم، امیدوارم به وسعت ِنظرتون ببخشین، اما برای واضحتر بیانکردن ِحرفم و ثابتکردن پوچی ِادعای چندصدایی در این قسمت از بحث، و از آنجا که یکی از ویژهگیهای ما بچههای چالهمیدون و شوش و خزانه و علیآباد صراحت است مجبورم بگم در جهت ِتکمیل ِصداهای موجود بنده هم یک عدد گوز ِناقابل به این صداها اضافه مینمایم و از جمعی که ترجیح میدهد در گُنگی و ابهام و تداخل ِمفاهیم درجا بزند و در بحث را تخته کند، کنارهگیری کرده و به حال خود رهایشان میکنم. با تشکر که تا اینجا خودتان را با مطالعهای نسبتن طولانی خسته کردید. امیدوارم شما هم از این بحث به نتیجهی مطلوب رسیده باشید و خستهگیتان در رفته باشد.