تابستان سال سه سال پیش در دانشگاه امیرکبیر کارگاه فیلمسازی برگزار شد و در آن از آقای کارگردانی که پنج سال در آمریکا سینما تحصیل کرده بود برای تدریس دعوت شده بود. در جلسهی سوم ایشان به مبحث خط فرضی رسید و احتمال داد که همه این مبحث را میدانند اما با درخواست یکی از دانشجوها ایشان شروع کرد به توضیحهای متناقض و گُنگ و راههای به زعم ایشان فراوان برای شکستن خط فرضی و عبور از آن. [توضیح سادهی خط فرضی این است که این خط از نگاه دو فرد به هم متصور میشود و اگر در پی حفظ تداوم بر اساس ِقوانین ِکلاسیک ِجهت ِنگاهها باشیم تنها مجاز هستیم دوربین را در یک نیمدایرهی انتخابی در یکی از دو طرف این خط ِفرضی جا به جا کنیم.] تمام راههایی که ایشان توضیح داد تنها منتج و منجر به ایجاد خط ِفرضیای تازه میگشت و نه شکستن ِنرم ِاین خط. و اشتباه ِدیگر ایشان این بود که میان شیی و انسان خط فرضی متصور میشد- در حالی که شیی نگاه ندارد و ما این امکان را داریم که دوربین را در تمام دایرهی حول ِانسان و شییای که به آن نگاه میکند جا به جا کنیم و پرشی هم رُخ نخواهد داد.
ایشان در بیاناتشان توجهی به معنا و اصلن کاربُرد این امکان نداشتند و اینکه اساسن چهرا فیلمساز احساس ِنیاز به شکستن ِنرم یا آشکار ِخط و یا حفظ ِتداوم آن میکند.
اگر بخواهم به تناقض گفتهها و اظهار نظرهای ایشان در مورد انتخاب اندازهی نماها و زاویه و لنز و چهرایی استفاده از حرکت، کرین و ستدیکم در آن زمان اشاره کنم دهها مورد میشود. [امروز استفاده از ستدیکم خیلی کم است/ منسوخ شده است! ستدیکم احساس پرواز پرنده یا فرود پرنده را القا میکند! فیلمسازهایی که زیاد فکر میکنند فهمیدند که حرکت ِدوربین منطقی نیست و دوربین ِفیکس زیباتر است! هیچ نمایی زیباتر از پلانهای ثابت جان فورد نیست.]
امروز بعد از سه سال در کارگاهی که دوباره از ایشان برای آموزش دانشجوهای دورهی فوق ِلیسانس سینما در دانشگاه تهران دعوت کرده بود شرکت کردم. فکر کردم بد نیست و شاید چیزی در ذهنم تازه شود. تمام لحظه به لحظهی سه سال پیش دوباره تکرار شد. جمله به جمله و کلمه به کلمه. از صحبت دربارهی کارگردانهای محبوب ِایشان و فیلمهای مورد علاقهشان و تعریفهایی از مفاهیم صحنه و سکانس [مثل ِسکانس تقریبن نامرئی است و تشخیص آن راحت نیست و در ایران همه سکانس را با صحنه اشتباه میگیرند] گرفته تا هماین بحث خط فرضی که باز ایشان قصد داشتند از آن عبور کنند و احتمال میدادند همه آن را بدانند و باز دانشجویی درخواست کرد که در صورت امکان به صورت گذرا آن را توضیح دهند و باز همآن. انگار نوار ِفیلمی که آن دوره در دانشگاه پُلیتکنیک ضبط شد را به ایشان داده بودند و ایشان آن را حفظ کرده بود. واقعن در طول این سه سال هیچ فکری و تحلیلی و یا تصحیح و تجدید نظری حتی در علاقهمندیهای ایشان صورت نگرفته است؟ نه! حتی فکری که که بعد از شنیدن این تناقضها در آن زمان از سرم عبور کرده بود دوباره از سرم گذشت. و حتی تذکری که دادم و جواب ِسرسریای که همآن موقع گرفتم هم عینن تکرار شد. یا همآن جملهها و کلمهها. یکی دو ساعتی از سه سال پیش عینن امروز برایم تکرار شد. و ایشان همواره ادعا دارد که خود را تکنسین سینما میداند.
البته ایشان آدم ِتُپُلوی ِبامزه و باحالی است و من یک دلیلم برای رفتن هماین بود اما مطمئنم دیگر نخواهم رفت. اتفاقن امشب قبل از اینکه این چرت و پرتها را بنویسم برای چندمین بار فیلم ِپسر ِبرادران ِداردن و چند سکانس از بچه و رُزتایشان را بازبینی کردم و باز کُلی چیز یاد گرفتم و از خود فیلم لذت بردم و دُچار افسردهگیای خوشآیند از ناتوانی در برابر آنها گشتم.
پینوشت: البته شنیدن این تناقضها و نادانیها حتی از اُستادهای(!) سینمای ایران عادی است. مثل آقای عباسآقای کیارُستمی که ادعا میکرد دوربینش را حرکت نمیدهد چون چشم انسان پن و تیلت و تراولینگ ندارد! عجب. پس احتمالن مردمک چشم ایشان ثابت است و اصلن در حال راهرفتن گردنشان را نمیچرخانند تا به ویترین مغازهها یا اطراف نگاه کنند. احتمالن فقط نوک ِدماغشان را فقط میبینند. یکی نیست بگوید شما که از زبان و فُرم ِاُزوی بیچاره برداشت کردهاید به جای فیلمتقدیمکردن به ایشان میتوانید به دلایل ِاو برای کارهایش رفرنس دهید و چرت و پرت نتراشید وقتی دقیق نمیدانید.
پینوشت دو: دانشجوی ِبیچارهی ِمدرکگرا (البته اگر این نیست که فبها).