farsi, farsi, shim bala shaftalu…

June 29, 2009

چند سالی بود که به شدت روی احیای سینمای فارسی سرمایه‌گذاری شده بود. حالا کم‌کم برآیندهای بسیط ِاین کار نمود پیدا می‌کنن؛ دین ِفارسی، مذهب ِفارسی، امام ِفارسی، انقلاب ِفارسی، رئیس‌جمهور ِفارسی، کشورداری ِفارسی، دموکراسی و دیکتاتوری و کودتای فارسی. تو خود حدیث مفصل بخور از این سُفره.

Isle’s god delete

June 28, 2009

پایان ِسیزن پنجم لاست یه جورایی رُنسانس‌وار و تا حدودی نیچه‌ای بود. حالا باید دید در سیزن شش روی پیامدهاش کار می‌کنن یا روی بازیابیش.

Last Scene

May 30, 2009

یکی از زمان‌های خوب من زمانی است که طرح ِیک داستان را با ذکر تمام جزییاتش تمام و کامل کرده‌ام و بعدش شروع می‌کنم به تصمیم‌گیری درباره‌ی این‌که آیا این طرح ارزش داستان‌شدن را دارد یا نه. و یا این‌که داستان را الان بنویسم یا بگذارم برای زمانی در آینده.

نوشتن داستان بر اساس ِطرح و درآوردن ِلحظه‌هایش لذت ِفراوانی دارد و البته انرژی و حال و هوا و آماده‌گی ِخاص ِخودش را می‌طلبد. وقتی طرح ِکامل را دارم خیالم از هر بابت راحت است. نگران نیستم که چه وقت آن انگیزه و انرژی لازم را پیدا می‌کنم. بعضی وقت‌ها نوشتن ِطرح حدود دو ماه وقت می‌برد و خود داستان شاید در سه یا چهار روز نوشته شود. بعضی وقت‌ها هم ممکن است با وجود طرح کامل و آگاهی از تمام لحظه‌ها، نوشتن‌اش هم‌این حدود طول بکشد و تازه آخرسر از نتیجه راضی نباشم. از نوشتن ِداستان‌های نادقیق و بی‌وضوح متنفرم. از داستان‌نویسی ِغریزی هم.

باید همه‌چیز حساب‌شده باشد. اول باید به یک ساختار دقیق برسم و مطمئن شوم خواننده به حس و نقطه و نکته‌ی مورد نظر من می‌رسد، بعد در بازنویسی‌های نهایی تمام ِسعی‌ام را بر پنهان‌کردن ِاین ساختار حساب‌شده بگذارم و سعی کنم همه چیز عادی و طبیعی به نظر برسد. این سخت‌ترین مرحله و البته لذت‌بخش‌ترین‌اش است همیشه.

Minimal?!

May 29, 2009

وبلاگ‌نویسی علی‌رغم اتفاق‌های خوبی که مسبب‌اش بود باعث بروز پدیده‌های منفی‌ای هم شد. یکی از این‌ها که مورد بحث من است پدیده‌ی مینیمال‌نویسی و مینیمالیزم بود. البته خود این‌ها به خودی ِخود نه بد هستند و نه خوب و تنها یک انتخاب ِسبکی و فُرمی برای بیان مضمون‌اند. اما عدم بحث در چه‌هستی و چه‌رایی ِآن‌ها بعد از به‌وجودآمدن ِکیلویی ِوبلاگ‌های مینیمال که اکثرن تقلیدی و غیرخلاقانه هم بودند باعث شده تا امروز هر نیم‌خط نوشته‌ای را مینیمال و داستانک بنامیم و بعد اگر خیلی به خودمان زحمت بدهیم و دو صفحه بنویسیم آن را داستان بنامیم.

به نظرم این یک معزل است و ادامه‌ی این روند داستان‌نویسی و داستان‌نویس‌ها از خلق یک اثر داستانی ناتوان و منحرف می‌کند. بد نیست اگر بتوانیم فُرمت ِپُست ِوبلاگی و کتاب ِداستان را از هم بازبشناسیم و تمیز دهیم.

وبلاگ یک مکان ِشخصی‌تر برای انتشار نظرات و آرا و کارهاست و نه یک تریبون و فُرمت ِرسمی. کاستی‌ها و نقص‌ها در وبلاگ و پُست ِوبلاگی تا حدود زیادی مورد ِپذیرش و اغماض و قابل بخشایش است. وبلاگ جایی است که می‌توان در آن به آزمایش پرداخت و یا چیزی گفت که از درستی ِآن اطمینان ِکاملی موجود نباشد. می‌توان شعری آبکی یا داستانی و مقاله‌ای و نظری شخصی و یا هر چیز دل‌خواه در آن منتشر کرد و کسی هم حق ِدخالت و یا بازپرسی از نویسنده‌ی آن را نداشته باشد- که البته در این کشور ِدیکتاتوری تا حدودی این گفته درست نیست. اما این‌که توهم برمان دارد و کار ضعیفی که در وبلاگ گذاشته‌ایم را بخواهیم عمومی‌تر کنیم جای سوال و بررسی دارد.

از مینیمال دور نشوم. این سبک مختصات و اصول خودش را دارد. برجسته‌سازی یک عُنصر به قیمت ِکم‌رنگ‌کردن و یا حتی حذف ِعناصر دیگر و اغراق و اعجاز جزو شاخصه‌های این سبک است. اما متاسفانه بر اساس چیزی که می‌بینم بیش‌تر جنبه‌ی کوتاه‌نویسی و نه حتی اعجازش مورد توجه بسیاری قرار گرفته است. یک خط و دو خط و یک پارگراف و دو صحفه‌ نوشتن از کی تا حالا اسمش شده مینیمال؟

اغلب می‌بینم که یک سوژه‌ی خوب و یک موقعیت داستانی که می‌شود ازش داستانی بلند یا حتی رُمانی نوشت را در دو صحفه خلاصه می‌کنند- یا نه خلاصه‌ای در کار نیست، اصلن توان ِبهره‌برداری و بسط آن را به علت ِکم‌دانشی ندارند- و هیجان‌زده به عنوان داستان و داستانک با نام و سبک ِمینیمال عمومی‌اش می‌کنند. کارهایی که به نظرم حتی نمی‌شود ازشان به عنوان طرح و یا سیناپس نام برد.

اکثرن به خاطر ِتنبلی، کج‌سلیقه‌گی، بی‌وسواسی، بی‌توجه‌ای به آرای دیگران و هیجان‌زده‌گی و راضی‌گشتن از تعارف‌های سخیف ِایرانی‌جماعت و یا بی‌تفاوتی ِدیگران در راه‌نمایی و راه‌گُشایی و دلایل بسیار دیگر در دام چیزی که به ظاهر مینیمالیزم و داستانک و یا هم‌چو چیزهایی نام می‌گیرد می‌اُفتیم. نیش‌خندها و پوزخندهای پنهانی را نمی‌بینیم و در این راه ِاشتباه شکوفا می‌شویم.

دُنبال چه هستیم واقعن؟ من فکر می‌کنم تنها دلیلش خامی و سریع‌مطرح‌شدن است. اما آیا چه‌گونه‌گی ِاین مطرح‌شدن برای‌مان مهم نیست و یا پوچی‌اش آزارمان نمی‌دهد؟ نمی‌شود که تا ابد از روی همه‌ی اصول پرید و بی‌انصافانه نام‌ها و نسبت‌های توخالی و قلابی را به‌شان نسبت داد. ممکن است در های و هوی آشفته‌بازار این مملکت کسی معترض‌مان نشود اما با این روی‌کرد هرگز نمی‌توانیم فراتر از مرزهای این بوم پیش برویم.

پی‌نوشت: من متوجه‌ام که بعضی وقت‌ها از کلمه‌ها و اصطلاح‌های تُندی استفاده می‌کنم و این اصل و جان ِحرفم را آسیب می‌زند و دافعه ایجاد می‌کند. گاهی از توانم خارج است که با ملایمت حرفم را بگویم. شاید این ناشی از این است که معتقدم در نهایت این‌ها را برای خودم می‌نویسم و تنها راه‌نمای خودم هستم و چیزهایی را به خودم یادآوری می‌کنم.

 

nO Homofobia

May 20, 2009

روز مبارزه با هموفوبیا چند روز پیش بود که دوست داشتم چیزی در موردش بنویسم اما تله‌فون‌مون قطع شده بود چند روزی و نشد. مهم نیست. چیز خاصی هم نمی‌خواستم بگم. دیدم که یکی، دو نفری از وبلاگ‌هایی که می‌خونم در موردش نوشتن. من فقط چند نکته رو اضافه می‌کنم.

من هم یک روز هموفوبیا بودم. و البته به این موضوع حساسیت داشتم. دُچار ابهام‌هایی بودم و کم‌کم ابهام‌هام تا حدود زیادی برطرف شدن. حالا اگر چند نکته هم باقی مونده باشه، باز هم رأی به مخالفت با هموفوبیا می‌دم چون به مرزبندی‌های روشنی رسیدم.

بعضی‌ها هم‌جنس‌گرایی رو به پدوفایل و کودک‌آزاری ربط می‌دن، اما واقعن هیچ ربطی بین ِاین‌ها نیست. کودک‌آزاری یه موضوع ِکاملن جدا و در ضمن زشت و ناپسند در تمام ِدُنیاست.

بعضی فکر می‌کنن اگر با هم‌جنس‌گرایی کنار بیان بقیه ممکنه در موردشون فکرهایی بکنن. هیچ‌وقت به نظر دیگران اهمیت ندید اگر تصمیم‌تونو از روی عقل و منطق گرفتید و به‌ش معتقدید. با شجاعت نظرتونو اعلام کنید. چه کسی فکر می‌کرد خانواده‌ی من این موضوعو که طرف‌دار ِهم‌جنس‌گراها هستم و حتی دوست هم‌جنس‌گرا دارم درک کنند؛ اما امروز به طور محسوسی می‌بینم که قلبن در موردش حس بدی ندارن و دیگه از حرف‌های بی‌ربط و وصله‌ها و برچسب‌های ناجور خبری نیست. اگر مردم با حقیقت روبه‌رو بشن کم‌کم می‌پذیرنش حتی اگر هرگز به‌ش عادت نداشته‌اند.

بعضی‌ها در مورد ازدواج و بچه‌داری ِهم‌جنس‌گراها دُچار تردید هستن. بله این موضوع جای فکر داره. اگر ازدواج هم‌جنس‌گراها قانونی بشه، پس اون‌ها به تمام ِحقوق ِقانونی ِمنتج از ازدواج دست‌رسی پیدا می‌کنن. مثلن می‌تون نوزادی رو از پرورش‌گاه بگیرن و… خُب این بحث هست که ممکنه اون بچه نخواد با اکثریت اجتماع که والدین ِدگرجنس‌گرا دارن متفاوت باشه. اما متوجه باشین که خود هم‌جنس‌گراها بیش‌تر از هر کسی به مسائل ِخودشون واقف‌اند و براش چاره‌جویی می‌کنن. و این‌که آیا می‌تونیم مقابل حرکت ِزمین و تغییراتش بایستیم؟ انسان واقعن کوچکه و عمر کوتاهی داره. چه‌را هر کس به مسائل ِخودش و خانواده‌ش فکر نکنه و دنبال ِچاره‌ی مشکلات ِخودش نباشه. به‌تر نیست سرمون به کار خودمون باشه و سعی کنیم آدم‌های به‌تر ِزنده‌گی ِخودمون باشیم و دست از تغییر ِدُنیا برداریم؟

و در آخر این‌که در همه قشری بد و خوب هست. در هر نوع رابطه‌ای ممکنه روسپی‌گری به وجود بیاد. ممکنه یه هم‌جنس‌گرای روسپی هم پیدا بشه. آیا این در مدل‌های دیگه نیست؟

مورد ترنس‌ها هم‌این‌طوره. ای کاش می‌شد اون‌ها که درک نمی‌کنن رو یک هفته به جای اقلیت‌های جنسی گذاشت تا بفهمن به دُنیا از زاویه‌های مختلفی نگاه می‌شه و هر کس در هر جسمی و قالبی، مختصات ِنگاه ِخودش رو داره.

این شما و آن گواش

May 10, 2009

این نوشته را در ادامه‌ی بحثی که در کامنت‌های وبلاگ ِگواش راه انداختم، نوشتم و به یک دلیل که مشخص خواهد شد این‌جا می‌آورم:

شیوه‌ی نقدی که من پیش‌نهاد کردم نه یک شیوه‌ی بزن‌برویی و سرسری که یک شیوه‌ی کاملن مدرن و امروزین هست. به هم‌این خاطر هم دارم ازش دفاع می‌کنم. منبعی که پیش‌نهاد کردم- کتاب داستان- نوشته‌ی رابرت مک‌کی هست که زنده و سر ِحال است و به طور سالانه سمینارهایی برگزار می‌کند و تمام آثار نو را هم مطالعه و بررسی می‌کند. من پیش‌نهادش کردم نه به خاطر این‌که کتاب‌های دیگر را مطالعه نکرده‌ام یا نمی‌شناسم بلکه از بقیه‌ی آن‌ها به‌تر و دقیق‌تر و علمی‌تر بوده و البته با شیوه‌ی تحلیل و بررسی داستان و روایت ِکسی که در زمینه‌ی فن ِسینما بسیار قبولش دارم- کریستین بوردول- هم متناقض و متنافر نیست. می‌تونم صدتا کتاب ِزبان ِسینما و اصول داستان به شما معرفی کنم و از نظریه‌پردازهای متعدد نام ببرم که هیچ‌کدوم گویایی و وضوح این‌ها را نداشته باشن. و البته این‌ها مجموعه‌ی نظرها و سبک‌های موجود رو جمع‌آوری کردن و با زبان گویا و دقیق خودشون با بقیه در میون گذاشتن.

من این دغدغه‌ی زبانی ِدوستان رو کاملن درک می‌کنم اما حدس می‌زنم که دغدغه‌های زبان‌شناسانه هم زیاد به کلمه‌ها خلاصه نشه، یعنی این دغدغه‌ها از کلمه شروع نمی‌شه و یا به کلمه ختم نمی‌شه. به نظرم بیش‌تر رفتارها و ترکیب ِکلمه‌ها مدنظر هستند. لحنی که ایجاد می‌کنند. برآیندی که دارند و و و… شاید مثل رنگ در نقاشی.

من فکر می‌کنم اون چیزی که داستان فارسی در دامش افتاده زبان‌بازی هست و نه دغدغه‌ی زبان. و تاثیر ترجمه‌های بد از آثار رولان بارت و لاکان و دریدا و امثالهم هم هست.

فارغ از اون‌ها در داستان فکر کنم دو نوع زبان هست. یکی زبان ادبی و یکی زبان شکسته. زبان ِشکسته را معمولن در دیالوگ استفاده می‌کنند و زبان ادبی را برای توصیف‌ها و غیره. حالا یک رمانی یا داستان کوتاهی می‌آید از روایت اول‌شخص استفاده می‌کند و این‌جا بر اساس ِنیازش برای راوی هم زبان شکسته را برمی‌گزیند. یعنی هم دیالوگ‌های خودش و هم سایرین شکسته است و هم متن ِتوصیفات و شرح و روایت.

آن را هم بسته به نوع شخصیتی که دارد شخصیت‌پردازی می‌کند. مثلن داستان دارد از زبان یک کودک پنج ساله روایت می‌شود، پس نویسنده کلمه‌هایی را برمی‌گزیند که به مختصات ِآن شخصیت بخورد. حتی ممکن است از کلمه‌های غلط و یا معنی‌های متناقض برای واقعی‌تر کردنش استفاده کند.

این‌جا گفتم واقعی‌تر و نگفتم باورپذیر چون می‌خوام توجه ِشما رو جلب کنم به این‌که بعضی هم فضا و شخصیت و واقعیت ِارژینال ِخودشون رو به وجود می‌یارن. واقعیت ِخودشون رو تعریف می‌کنن. و در نتیجه امکان داره از ترکیب‌های غریب‌تری از کلمه‌ها بهره بگیرن و باز زبان ِارژینالی به وجود بیارن که باز بر اساس نیاز، به مختصات ِشخصیت و فضاشون بخوره.

این فقط نیاز ِزبانی هست که کلمه‌های مورد نیاز رو فراخوان می‌کنه و نه سلیقه من و حسن و حسین و نه فلسفه و نه ویتگن‌شتاین. مثلن در هم‌این داستانی که رفیق مهدی برامون خوند انتظار می‌رفت بین ِزبان ِخان‌بابای عرب ِسالار ِیُغُر (ابوابراهیم؟) و یا زن ِضعیفه‌ی مطیعش (عمه چی بود؟) با رفتارشون تناسبی برقرار بشه تا نسبت‌دادن ِبعضی اعمال و انتخاب‌ها به شخصیت‌پردازی‌شون بخوره. هم‌اون‌طور که بحث هم شد تقریبن؛ انتظار مجموعه کلمه‌ها و واژه‌نامه‌ی خاصی از شخصیت ِپدرسالار هست و انتظار ِبعضی کلمه‌ها از هم‌سرش نیست یا بلعکس. حالا یکی ممکنه هم‌اون پدر سالار ِعشیره‌ای رو بگیره، برداره بیاره تو محیط ِطبقه‌ی متوسط ِشهرنشین و بخواد بگه این به شکل دیگه‌ای در این‌جا هم موجوده، بیاره گفت‌وگوی دو تا کودک کنه یا در یک مکلمه‌ی در چت قرارش بده و و و… خُب این رفتار به هر دوره‌ی زمانی ِتاریخی و یا منطقه‌ی جغرافیایی که بره با توجه به موقعیت ِجدیدی که فراهم شده، باید بر اساسش زبان ِدرخوری شکل بگیره.

حالا اگر از روی داستان ِما قرار یه کار موزیکال اقتباس شه، فُرم ِزبان ِدیالوگ‌ها اساسن تغییر می‌کنه و الی آخر.

به نظرم دغدغه‌ی زبانی در داستان هم برمی‌گرده به این مسئله که نویسنده و منتقد نگران این باشن که آیا زبان ِمناسبی برای روایت و دیالوگ انتخاب شده یا نه. فکر کنم مثلن غیر ممکنه یکی داستان رو سوم‌شخص انتخاب کنه و از زبان شکسته استفاده کنه. غیرمنطقی به نظر می‌آد. حداقل من الان حضور ذهن ندارم که هم‌چو کاری شده باشه. حتی این‌جا هم درستی و غلطی ِکلمه شاید مهم نباشه. چون این‌جا گویایی ارشدتره.

من ندیدم تا حالا مثلن رفیق میلاد یا مهدی توی داستان‌شون از کلمه‌های عجیب‌غریب و یا نامتجانس استفاده کنن، اما بعضی موقع‌ها حس می‌کنم و حدس می‌زنم در کمین ِموقعیتی هستند تا کلمه‌های خاصی رو وارد داستان کنن و بعد با تکرار و به رُخ‌کشیدنش یک بازی ِزبانی ِآهنگین راه بندازن. یعنی احتمالن اون دغدغه‌ی زبانی که ازش صحبت می‌کنن از این جنسه تا جایی که می‌فهمم. من از این تا حدودی هم استقبال می‌کنم. چه خوب که داستانی بشنویم که با بازی‌های زبانی و کلامی رنگ‌آمیزی ِجذابی هم پیدا کرده باشه و ایجاد سرخوشی کنه.

اشاره‌ی میلاد به بکت و کارش منو به یاد هنر تجربی می‌ندازه. مثل موسیقی و یا فیلم تجربی. بله کسانی هستند که کار تجربی انجام می‌دن و سعی در نوآوری و پیش‌روی و پُشت سر گذاشتن ِمرزهای اکنون- حالا چه ادبیات داستانی و چه هنر دیگه- دارن. یادمون نره که اینا می‌رن روی پُشت ِبام می‌ایستن. یعنی زیر پاشون خالی نیست و مطمئنن هم کسی که علمی و آگاهانه به این سمت می‌ره زیر پای خودش رو از اصول ایجادشده خالی نمی‌کنه. اینا می‌رن در انتهای تاریخ هنر می‌ایستن و با دانشی که از اصول و تاریخ دارن سعی می‌کنن از این مرزها عبور کنن.

من فکر نمی‌کنم داستانی اون‌قدر از عناصر ِداستانی فاصله گرفته باشه و از اون‌ها تهی شده باشه- و هنوز هم اسمش داستان باقی مونده باشه- که برای بررسیش مجبور به پناه‌بردن به کلمه‌ها شد. در ضدساختارترین داستان‌ها هم، با کمی تحلیل و انطباق ِعناصر می‌تونیم مشخص کنیم که کدام عنصر در چه جهتی و به چه قیمتی کم‌رنگ یا کُلن حذف شده و به هم‌این نسبت کدام عنصر مورد ِبرجسته‌سازی قرار گرفته.

هنوز می‌پرسم آیا داستان ِبی‌شخصیتی را می‌توانید معرفی کنید؟ آیا داستان بکت ِفاقد ِشخصیت بود؟ آیا این شخصیت‌ها ساکن بودند و لال و نابینا و ناشنوا بودند؟ آیا هیچ واکنشی به هیچ‌چی نشان نمی‌داند. آیا نبض نداشتند یا پلک نمی‌زدند و آیا فکر نمی‌کردند؟ آیا به خاطر نمی‌آوردند؟ هر کدام از این اکت‌ها در زمره‌ی حادثه‌ی داستانی به شمار می‌روند.

هر داستانی سرآغازی و میانه و پایانی دارد. ممکن است نویسنده ما را از میانه‌ی داستان وارد آن کند. و ممکن است پایان را هم- با اعتماد به حافظه و هوش مخاطب- حذف کند. چون‌آن‌که در فیلم “در شهر سیلویا” این اتفاق می‌افتد و تماشاگری که داستان ِشب‌های سپید داستایوفسکی را خوانده یا درباره‌ی اقتباس‌های متعدد ِآن شنیده با این‌که داستان اتفاقی ندارد و شخصیت در طول فیلم/داستان جز این‌که جایی بنشیند و به زنان ِمختلف نگاه کند، کار دیگری انجام نمی‌دهد، می‌تواند تمام قسمت‌های حذف‌شده‌ی داستان را در ذهن بازسازی کند و نیازی هم به دیدن ِآن قسمت‌های حذف‌شده احساس نکند. یعنی آن‌قدر زیبایی‌ها و جلوه‌گری‌های زنان نصیبش می‌شود و آن‌قدر عاشق همه‌شان می‌شود که انگار با هر کدام صد تا درام داشته.

پس این حذف‌کردن و کم‌رنگ‌کردن قیمتی دارد و هدفی دارد و نیازی را برآورده می‌کند. حالا شما یک داستان ارژینال بنویس که قبلن مشابه‌ای نداشته و فقط شما دیده‌ای و یا در ذهن شما به وجود آمده و فکر می‌کنی باید ثبت شود، بعد بیا این سبک و فُرم ِاولتراپُست‌مدرن را انتخاب کن؛ ببینم آیا می‌توانی برای داستانت خواننده‌ی راستین پیدا کنی.

پس چیزی تغییر نکرده؛ من می‌توانم و اجازه دارم چیزی را حذف کنم، اما چیزی که حافظه‌ی تاریخی و داستانی ِبشر توانایی فراخوانی آن از کلان‌روایت‌ها را داشته باشد.

این مثل هم‌آن جریان ِمنسوخ سمبُولیزم می‌ماند که بعضی در سمبُل‌سازی ناشیانه به کاه‌دان می‌زدند. سمبُل و نشانه که به خودی ِساخته نمی‌شود. در طول زمان و با توافق جمعی پدید می‌آید. در جامعه بستر و سابقه دارد. سمبُل جامعه و فرهنگ ِمن هم ممکن است در جای دیگر کاملن نامفهوم و گُنگ باشد.

 

به نظر من اگر دوستان با خودشون صادق باشن و انصاف داشته باشن و دنبال ِکار جدی و علمی باشن و اگر حرف من یا شما دارای این صفات باشه، نیازی به عمر نوح و صبر ایوب نیست برای تغییر نگاه. اما اگر اصل بر لج و لج‌بازی و من‌سالاری ِبی‌مایه باشه… هر نظری که با منطق و علمی باشه قابل قبوله و نظر کشکی و شکمی هم رده. وقتی علم و فن و منطق هست سلیقه در مرز و لبه‌ی فرافکنی قرار می‌گیره. یعنی ما از فردیت و سلیقه‌ی شخصی‌مون در چارچوب ِداستان و رُمان و هنر، به صورت کاملن ظریفی بهره می‌بریم. بله بارها مجبور به انتخاب و اعمال ِسلیقه هستیم اما سلیقه یه چیز گُل‌درشت و تابلو نیست. من سلیقه‌ی هنرمند رو در ظرائف و در زیرمتن ِکارش جست‌وجو می‌کنم و نه در عدم ِپیروی از اصول و تر زدن به همه چیز. این‌که ساده‌ترین کار ِممکن و راه فرار ِبی‌استعدادهای بی‌تلاش است. می‌شه داستان آفتابه و بوم نقاشی که یارو رنگ بپاشه روش و بگه این سلیقه‌ی منه و این از من دراومده، تو برو خود را باش! تو نمی‌فهمی! من می‌فهمم! از فهم ِتو بالاتره و من داستانم رو برای مخاطب ِباهوش و نخبه می‌نویسم و ادعاهای توخالی ِدیگه. ممکنه کسی مستقیم از این الفاظ استفاده نکنه اما زیرمتن ِلج و لج‌بازی‌ها و دماغ‌بالا‌گرفتن‌ها، هم‌چو مفاهیمی رو تداعی می‌کنه.

بعضی از ما نسبت به کلمه‌های “باید” و “اصول” و از این دست هیستیری و آلرژی پیدا کردیم و ناخودآگاه ذهن‌مون منحرف می‌شه به سمت گفتمان‌هایی که در پیرامون‌مون جریان دارن و ما دل ِخوشی ازشون نداریم. اما توجه دوستان رو به این جلب می‌کنم که ذاتن “باید و نباید” غیردموکراتیک یا دیکتاتوری نیستن و یا اصول داستان‌نویسی و نقادی ربطی به جریان ِتوخالی ِاصول‌گرایی ندارن.

من نمی‌تونم (در صورت غریزی و ناخودآگاهی ِاین رفتار) گم‌راه‌موندن یا (در صورت خودآگاهی و تعمدی‌بودن) گم‌‌راه‌کردن ِدوستان رو تحمل کنم و اسم‌شو بگذارم چندصدایی. عذر می‌خوام اینو می‌گم، امیدوارم به وسعت ِنظرتون ببخشین، اما برای واضح‌تر بیان‌کردن ِحرفم و ثابت‌کردن پوچی ِادعای چندصدایی در این قسمت از بحث، و از آن‌جا که یکی از ویژه‌گی‌های ما بچه‌های چاله‌میدون و شوش و خزانه و علی‌آباد صراحت است مجبورم بگم در جهت ِتکمیل ِصداهای موجود بنده هم یک عدد گوز ِناقابل به این صداها اضافه می‌نمایم و از جمعی که ترجیح می‌دهد در گُنگی و ابهام و تداخل ِمفاهیم درجا بزند و در بحث را تخته کند، کناره‌گیری کرده و به حال خود رهای‌شان می‌کنم. با تشکر که تا این‌جا خودتان را با مطالعه‌ای نسبتن طولانی خسته کردید. امیدوارم شما هم از این بحث به نتیجه‌ی مطلوب رسیده باشید و خسته‌گی‌تان در رفته باشد.

اندر حکایت ِگواش

May 6, 2009

واقعن نمی‌فهمم کسی که فکر می‌کند چیزی که نوشته داستان است یا شده و داستان بی‌ عیب و نقصی هم شده و نیازی به اصلاح و ویرایش- منظورم ویرایش داستانی و ساختاری است نه نثر- ندارد چه‌را به خودش زحمت می‌دهد و در جلسه‌ی داستان‌خوانی شرکت می‌کند.

کسی که داستانش را می‌آورد در هم‌چو جلسه‌هایی احتمالن و ظاهرن باید خودش برای شنیدن ِنقد و نظر دیگران آماده کرده باشد. باید آماده‌ی شنیدن باشد. حتی به نظرم به‌تر است خودش را کنار بکشد و خارج از بحث بماند و تماشا کند و گوش دهد. ببیند آیا به هدفی که داشته و بیانی که مطلوبش بوده رسیده یا چیزی را که در ذهن داشته و شاید تصور می‌کرده به‌ترین انتخاب‌هایش را انجام داده، برای دیگران شکل و معنی ِدیگری پیدا کرده.

ترجیح می‌دهم این‌طور جلسه‌ها را بیش‌تر مثل اکران ِخصوصی تصور کنم که نویسنده با جمع‌آوری نظرها و بازخوردها سر کار ِخویش بازمی‌گردد تا ستراتژی تازه‌ای برای کارش اتخاذ کند یا نه برای انتشار ِعمومی عزمش را جزم کند.

شاید شما هم با من هم‌رای باشید که حتی بیش از هفتاد، هشتاد درصد از کارهای انتشاریافته و عمومی‌شده را نیز می‌توان بار ِدیگر مورد بررسی و بازنویسی قرار داد. در مجموعه داستان‌های به چاپ رسیده به زحمت می‌توان یکی را پیدا کرد که همه‌ی داستان‌هایش قوی و یک‌دست و بی‌اشکال باشد.

چه اصراری است بر اضافه‌کردن و نوشتن داستان و مجموعه‌هایی متوسط؟ چه اصراری است بر سرسری‌گرفتن ِاین مقوله‌ی مهم؟

اغلب ِدوستانی که به جلسه‌هایی از این دست می‌آیند رفتاری حتی نه در حد یک آماتور از خود نشان می‌دهند. در مقابل نقد و نظر دیگران سرخ و سفید می‌شوند و با مقاومت ِبی‌هوده سعی در دفاع و تغییر نظر دیگران دارند. یا این‌که دماغ را بالا گرفته و اگر سوالی برای فهم ِبه‌تر ایده و یا شیوه‌ی کارشان شود خود را بالاتر از حد جلسه دیده و پاسخ‌های بی سر و ته می‌دهند. آیا پاسخ‌گویی به ابهامات یا بدفهمی ِدیگران کسر ِشأن است؟ من نمی‌دانم و نمی‌فهمم.

آیا ما آدم‌های تاییدطلبی هستیم که برای به‌به و چه‌چه شنیدن و کشف استعداد ِاز نظرها پنهان‌مانده‌مان پای به یک هم‌چو جاهایی می‌گذاریم؟ این اعتماد به نفس ِکاذب و توخالی سر ِدیگرش عدم اعتماد به نفس و ترس از روبه‌رو شدن با ضعف‌ها اشتباه‌های‌مان است. من ِنظردهنده یا نقاد یا موضع و تحلیل ِصحیحی دارم و یا نه. اگر درست بگویم که تو می‌توانی از آن استفاده کنی و سود ببری و اگر هم نه چیزی را از دست نداده‌ای.

متاسفانه اغلب تصور می‌کنیم اگر از نظر اشتباه ِکسی در مورد کارمان دفاع نکنیم ممکن است او بقیه را هم منحرف و گم‌راه کند. در صورتی که به‌تر است به شعور جمع اعتماد کنیم و به‌تر است کس ِدیگری غیر از خودمان درستی یا نادرستی ِنظری را تایید و یا رد کند.

طرف ِدیگر این ماجرا نقادها و نظردهنده‌ها هستند. به شما اطمینان می‌دهم هم‌آن‌مقدار که رفتار ِنویسنده‌ی ناوارد آزارنده است، نقد و نظرهای کشکی و شکمی و بی‌مطالعه هم آزارنده است. این ایراد بزرگ ِفرهنگی ِماست که در هر مقوله‌ای بی‌توجه به این‌که چه‌قدر در آن زمینه کار و مطالعه کرده‌ایم و تخصص داریم شروع به کنار هم ِگذاشتن کلمه‌های به ظاهر آشنا اما در باطن بیگانه با نهادمان می‌کنیم. از روی دست دیگری نگاه و کلمه‌هایش را بی‌توجه به معنی و کارکرد ِآن‌ها طوطی‌وار تکرار می‌کنیم. و البته حتی تا آن‌جا پیش می‌رویم و پا را فراتر از حد می‌گذاریم که عرصه را بر نقد و نظر ِدقیق و تحلیل صحیح تنگ کرده بر آن معترض می‌شویم. و البته این‌جا ایران است و احترام خانوم‌جماعت- جنس ِلطیف- و بزرگ‌تر و سبیل ِجمع و نمی‌دانم، خیلی چیزهای دیگر بر تخصص و حقیقت ارجح‌تر است. نتیجه این که اگر کسی هم واقعن به‌تر می‌داند سکوت کند و برایش مهم نباشد که بقیه درجا بزنند. آیا هدف ِشما از شرکت در هم‌چو جلسه‌ای فرافکنی و تخلیه‌ی روحی‌روانی و کسب ِانرژی و اعتمادبه‌نفس برای به‌تر انجام‌دادن ِکارهای نامربوط ِدر طول هفته‌تان است؟ ما را هم خبر کنید بی‌زحمت که تکلیف ِوقت و اعصاب‌مان را بدانیم.

پی‌نوشت: اگر فکر می‌کنید در این نوشته بیش‌تر جوش ِخودم را زده‌ام، تقریبن به معنی و منظور من رسیده‌اید. می‌توانم اضافه کنم که همه‌ی کسانی که در کاری خبره شده‌اند- این‌جا زیاد منظور خودم نیستم- این دوره‌های ناشی‌گری را گذرانده‌اند و پشت ِسر گذاشته‌اند. من هم شخصن دوست ندارم همیشه ناشی بمانم و درجا بزنم. می‌بینم و متوجه‌ام که روش‌هامان اکثرن غلط است و دوست دارم اصلاح شویم و به روند مطلوبی برسیم. اصرار بر این رفتارها آدم را دل‌زده و بی‌انگیزه می‌کند.

حوصله ندارم.

April 18, 2009

این آدرس فیدبرنر ِاین وبلاگه:

http://feeds2.feedburner.com/blumenfluss

هم‌این.

بده بستان ِچرندیات ِاُستادانه

April 15, 2009

تابستان سال سه سال پیش در دانش‌گاه امیرکبیر کارگاه فیلم‌سازی برگزار شد و در آن از آقای کارگردانی که پنج سال در آمریکا سینما تحصیل کرده بود برای تدریس دعوت شده بود. در جلسه‌ی سوم ایشان به مبحث خط فرضی رسید و احتمال داد که همه این مبحث را می‌دانند اما با درخواست یکی از دانش‌جوها ایشان شروع کرد به توضیح‌های متناقض و گُنگ و راه‌های به زعم ایشان فراوان برای شکستن خط فرضی و عبور از آن. [توضیح ساده‌ی خط فرضی این است که این خط از نگاه دو فرد به هم متصور می‌شود و اگر در پی حفظ تداوم بر اساس ِقوانین ِکلاسیک ِجهت ِنگاه‌ها باشیم تنها مجاز هستیم دوربین را در یک نیم‌دایره‌ی انتخابی در یکی از دو طرف این خط ِفرضی جا به جا کنیم.] تمام راه‌هایی که ایشان توضیح داد تنها منتج و منجر به ایجاد خط ِفرضی‌ای تازه می‌گشت و نه شکستن ِنرم ِاین خط. و اشتباه ِدیگر ایشان این بود که میان شیی و انسان خط فرضی متصور می‌شد- در حالی که شیی نگاه ندارد و ما این امکان را داریم که دوربین را در تمام دایره‌ی حول ِانسان و شیی‌ای که به آن نگاه می‌کند جا به جا کنیم و پرشی هم رُخ نخواهد داد.

ایشان در بیانات‌شان توجهی به معنا و اصلن کاربُرد این امکان نداشتند و این‌که اساسن چه‌را فیلم‌ساز احساس ِنیاز به شکستن ِنرم یا آشکار ِخط و یا حفظ ِتداوم آن می‌کند.

اگر بخواهم به تناقض گفته‌ها و اظهار نظرهای ایشان در مورد انتخاب اندازه‌ی نماها و زاویه و لنز و چه‌رایی استفاده از حرکت، کرین و ستدی‌کم در آن زمان اشاره کنم ده‌ها مورد می‌شود. [امروز استفاده از ستدی‌کم خیلی کم است/ منسوخ شده است! ستدی‌کم احساس پرواز پرنده یا فرود پرنده را القا می‌کند! فیلم‌سازهایی که زیاد فکر می‌کنند فهمیدند که حرکت ِدوربین منطقی نیست و دوربین ِفیکس زیباتر است! هیچ نمایی زیباتر از پلان‌های ثابت جان فورد نیست.]

امروز بعد از سه سال در کارگاهی که دوباره از ایشان برای آموزش دانش‌جوهای دوره‌ی فوق ِلیسانس سینما در دانش‌گاه تهران دعوت کرده بود شرکت کردم. فکر کردم بد نیست و شاید چیزی در ذهنم تازه شود. تمام لحظه به لحظه‌ی سه سال پیش دوباره تکرار شد. جمله به جمله و کلمه به کلمه. از صحبت درباره‌ی کارگردان‌های محبوب ِایشان و فیلم‌های مورد علاقه‌شان و تعریف‌هایی از مفاهیم صحنه و سکانس [مثل ِسکانس تقریبن نامرئی است و تشخیص آن راحت نیست و در ایران همه سکانس را با صحنه اشتباه می‌گیرند] گرفته تا هم‌این بحث خط فرضی که باز ایشان قصد داشتند از آن عبور کنند و احتمال می‌دادند همه آن را بدانند و باز دانش‌جویی درخواست کرد که در صورت امکان به صورت گذرا آن را توضیح دهند و باز هم‌آن. انگار نوار ِفیلمی که آن دوره در دانش‌گاه پُلی‌تکنیک ضبط شد را به ایشان داده بودند و ایشان آن را حفظ کرده بود. واقعن در طول این سه سال هیچ فکری و تحلیلی و یا تصحیح و تجدید نظری حتی در علاقه‌مندی‌های ایشان صورت نگرفته است؟ نه! حتی فکری که که بعد از شنیدن این تناقض‌ها در آن زمان از سرم عبور کرده بود دوباره از سرم گذشت. و حتی تذکری که دادم و جواب ِسرسری‌ای که هم‌آن موقع گرفتم هم عینن تکرار شد. یا هم‌آن جمله‌ها و کلمه‌ها. یکی دو ساعتی از سه سال پیش عینن امروز برایم تکرار شد. و ایشان هم‌واره ادعا دارد که خود را تکنسین سینما می‌داند.

البته ایشان آدم ِتُپُلوی ِبامزه و باحالی است و من یک دلیلم برای رفتن هم‌این بود اما مطمئنم دیگر نخواهم رفت. اتفاقن امشب قبل از این‌که این چرت و پرت‌ها را بنویسم برای چندمین بار فیلم ِپسر ِبرادران ِداردن و چند سکانس از بچه و رُزتای‌شان را بازبینی کردم و باز کُلی چیز یاد گرفتم و از خود فیلم لذت بردم و دُچار افسرده‌گی‌ای خوش‌آیند از ناتوانی در برابر آن‌ها گشتم.

پی‌نوشت: البته شنیدن این تناقض‌ها و نادانی‌ها حتی از اُستادهای(!) سینمای ایران عادی است. مثل آقای عباس‌آقای کیارُستمی که ادعا می‌کرد دوربینش را حرکت نمی‌دهد چون چشم انسان پن و تیلت و تراولینگ ندارد! عجب. پس احتمالن مردمک چشم ایشان ثابت است و اصلن در حال راه‌رفتن گرد‌ن‌شان را نمی‌چرخانند تا به ویترین مغازه‌ها یا اطراف نگاه کنند. احتمالن فقط نوک ِدماغ‌شان را فقط می‌بینند. یکی نیست بگوید شما که از زبان و فُرم ِاُزوی بی‌چاره برداشت کرده‌اید به جای فیلم‌تقدیم‌کردن به ایشان می‌توانید به دلایل ِاو برای کارهایش رفرنس دهید و چرت و پرت نتراشید وقتی دقیق نمی‌دانید.

پی‌نوشت دو: دانش‌جوی ِبی‌چاره‌ی ِمدرک‌گرا (البته اگر این نیست که فبها).

لطفن داستان رو دریاب!

April 13, 2009

من واقعن درک نمی‌کنم که چه‌را ما از پذیرفتن ِتعریف ساده‌ی داستان فراری هستیم. داستان خیلی ساده یعنی مجموعه‌ای از اتفاق‌ها (تغییر موقعیت‌ها) که در روند طرح داستان شخصیت داستانی را هم دچار تغییر می‌کنند.

این چی‌ئه که ناشیانه باب شده؛ داستان رو می‌دی به یه نفر بخونه و نظر بده، طرف می‌شینه به دستور زبان گیر می‌ده و با کلمه‌ها ور می‌ره. آقا من کی درخواست ویرایش نوشته‌ام را کردم که خودم خبردار نشدم؟ اگر لازم باشه حتمن از شخص متخصص‌تری این درخواست رو می‌کنم و قبلن هم ذکر می‌کنم که از نظر زبانی و دستوری کمک و بررسی لازم دارم. داستان که در کلمه‌ها اتفاق نمی‌افته. داستان رو حوادث و شخصیت‌ها می‌سازن. وقتی می‌گم در مورد داستان نظر می‌خوام یعنی به من بگو آیا مجموعه‌ی حوادثی که من در طرح داستان برابر شخصیت داستانی قرار دادم تا از موقعیت ایکس به موقعیت ایگرگ برسه باورپذیر و جذاب (درگیرکننده) هستن یا نه؟


Follow

Get every new post delivered to your Inbox.